زندگینامه نلسون ماندلا

زندگینامه نلسون ماندلاReviewed by جلالی on Jul 4Rating: 4.5

زندگینامه نلسون ماندلا

درباره همه چیز :  «نلسون ماندلا» به دلیل مبارزه با آپارتاید از محبوبیت جهانی برخوردار است. این شهرت به قدری گسترده است که در پی اعلام «بحرانی» بودن شرایط جسمانی ماندلا، همه نگاه‌ها متوجه آفریقای جنوبی شد و متعاقب آن، صدها خبرنگار از چهارگوشه جهان به سمت بیمارستان «پرتوریا» هجوم آوردند تا وضعیت وی را لحظه به لحظه به رسانه‌های پنج قاره جهان گزارش کنند.

اما، اگر توده‌های آفریقایی و سایر ملل نسبت به ماندلا ابراز ارادت می‌کنند و بیماری وی آنها را دچار حزن و اندوه کرده، امری کاملا طبیعی است چرا که این رهبر متعلق به آنها و همه آزادگان و آزادیخواهان جهان است.

ولی همان طور که این روزها شاهدیم، رهبران قدرت‌های غربی نیز برای ماندلا سینه‌چاک می‌دهند و او را از خود می‌دانند و در تجلیل از ماندلا تملق‌گویی هم می‌کنند!همین شنبه گذشته بود که «باراک اوباما» به عنوان رئیس‌جمهور آمریکا (و نه یک سیاهپوست) به رهبران جهان گوشزد می‌کند که «از نمونه‌ای مثل ماندلا پیروی کنند».

این جمله که در حضور «جاکوب زوما» رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی در پرتوریا اظهار شد، حتی برای خبرنگاران حاضر در کنفرانس مطبوعاتی هم قابل درک نبود، چرا که ایالات متحده تا آخرین لحظات استقرار رژیم آپارتاید (جدایی نژادی) به طور همه جانبه از آن حمایت می‌کرده است و در حال حاضر نیز از تنها رژیم نژادپرست موجود در دنیا (اسرائیل) به طور تمام قد حمایت می‌کند.

اما، سخنان بعدی اوباما حاضران را از گیجی و ابهام خارج کرد و مخاطبان رئیس جمهور آمریکا متوجه شدند که منظور اوباما پایبند بودن ماندلا به اصول دموکراسی پس از به قدرت رسیدن است.

این اظهار لطف فقط به رئیس جمهور آمریکا محدود نمی‌شود، بلکه این روزها رهبران انگلیس و فرانسه و ایتالیا و آلمان و رسانه‌های بزرگ و کوچک غربی در تجلیل از قهرمان مبارزه با آپارتاید با هم مسابقه گذاشته‌اند و هیچ بعید نیست که سران اسرائیل هم وارد این مسابقه شوند و تملق ماندلا را بگویند!

به هر حال، این «محبوبیت همه‌گیر» علاوه بر اینکه شایستگی‌ها و خصلت‌های برجسته بزرگمردی چون ماندلا را برجسته می‌کند، وقتی مرزها را می‌شکند و دوست و دشمن را به جمع ستایشگران وارد می‌کند، از منظر سیاسی حایز معانی بسیاری است و ما در اینجا می‌خواهیم به جایگاه رفیع ماندلا در مبارزه با تبعیض نژادی بپردازیم و بدانیم که چرا او در این مسیر به چهره‌ای ماندگار تبدیل شد و هم این مسئله را مورد توجه قرار دهیم که چرا غرب پیشدستی می‌کند و این همه به ماندلا بها می‌دهد؟

قهرمان بزرگ و ماندگار

جنبه‌هایی در زندگی ماندلا وجود دارد که می‌تواند برای همه آموزنده باشد. «رولی هلاهلا ماندلا» در سال ۱۹۱۸ در «ترانسکی» ‌آفریقای جنوبی متولد شد. در هفت سالگی توسط یک معلم متدیست اسم کوچکش به «نلسون» تغییر نام یافت و وقتی به ۹ سالگی رسید، پدرش را از دست داد.

ماندلا ۱۶ ساله بود که در موسسه شبانه‌روزی «کلارک بری» مشغول به تحصیل فرهنگ غرب شد و به جای سه سال، طی دو سال مدرک مقدماتی خود را اخذ کرد. در سال ۱۹۳۷ به دانشکده «وسلی» در «فورت بیوفورت» رفت و سپس در کنکور شرکت کرد و در دانشگاه «فورت‌هار» پذیرفته شد.

ماندلا در پایان سال اول تحصیلات خود، در تحریم «شورای نمایندگی دانشجویان» که در اعتراض به سیاست‌های دانشگاه انجام گرفت شرکت کرد و به همین خاطر، از دانشگاه فورت‌هار اخراج شد.
گفتنی است پدر ماندلا «گادلابا هنری مپهاکانی یسوا» عضو شورای سلطنتی مردم «تمبو» بود. او از زمان تولد این مقام را به ارث برده بود و ماندلا نیز قرار بود چنین مقامی را به ارث ببرد.

پدر ماندلا نقشی اساسی در به سلطنت رسیدن «جونگینتابا دالیندیبو» در تمبو داشت؛ دالیندیبو نیز پس از مرگ گادلا با به فرزندی گرفتن ماندلا به صورت غیررسمی این لطف وی را جبران کرد. پس از آن که ماندلا از دانشگاه اخراج شد، جونیگنتابا به وی اعلام کرد که قصد دارد برای او مراسم ازدواج بگیرد.

ماندلای ۲۳ ساله برای فرار از این ازدواج تحمیلی، به ژوهانسبورگ رفت و به عنوان نگهبان یک معدن شروع به کار کرد. اما کارفرما وقتی پی برد او پسرخوانده دالیندیبو است و از خانه گریخته، عذر ماندلا راخواست .

او سپس در یک شرکت حقوقی مشغول به کار شد و در حین کار تحصیلات خویش را نیز به صورت مکاتبه‌ای در دانشگاه «یونیسا»ی آفریقای جنوبی به پایان رساند و پس از آن شروع به تحصیل در رشته حقوق در دانشگاه «ویتواترسرند» کرد.

حضور در این دانشگاه باعث شد که ماندلا با افرادی از نژادها و سوابق و تفکرات مختلف آشنا شود؛ او در معرض اندیشه‌هایی چون لیبرالیسم، رادیکالیسم چپ و آفریکانیسم (تفوق سیاهان)، نژادپرستی، تبعیض نژادی و برابری نژادی قرار گرفت.

در سال ۱۹۴۳ به کنگره ملی آفریقا (ای.ان.سی) پیوست و بعدا به همراه دیگران اتحادیه جوانان این کنگره را تأسیس کرد.در سال ۱۹۴۴ با نخستین همسرش «اولین میز» ازدواج کرد و این ازدواج در سال ۱۹۵۸ با داشتن چهار فرزند به جدایی انجامید.

در پی پیروزی حزب موافق جداسازی نژادی «ملی‌گرا» در انتخابات سال ۱۹۴۸، ماندلا در مخالفت کنگره ملی آفریقا در سال ۱۹۵۲ و مبارزات «کنگره خلق» در سال ۱۹۵۵ علیه آپارتاید نقش اساسی ایفا کرد.

در این مقطع او به همراه دوستش «اولیور تامبو» که دفتر حقوقی «ماندلا- تامبو» را مدیریت می‌کردند، خدمات حقوقی رایگان در اختیار آن دسته از سیاهان که قادر به برخورداری از نمایندگی قانونی نبودند، قرار می‌دادند.

در سال ۱۹۵۶ ماندلا به همراه ۱۵۵ تن دیگر به اتهام «خیانت بزرگ» دستگیر شد، ولی پس از گذراندن چهار سال زندان تبرئه گردید.در این زمان مبارزه علیه آپارتاید ابعاد تازه‌ای گرفت و خصوصا قوانین جدیدی که مشخص می‌کردند سیاهان باید در چه مناطقی زندگی و کار کنند، به چالش کشیده شد.

ماندلا در سال ۱۹۵۸ با خانم «وینی مادیکیزلا» ازدواج کرد. مادیکیزلا بعدا تلاش‌های زیادی برای آزادی شوهرش از زندان انجام داد.در سال ۱۹۶۰ فعالیت کنگره ملی آفریقا غیرقانونی شد و ماندلا نیز اجبارا زندگی مخفیانه خود را آغاز کرد. در پی کشتار ۶۹ سیاهپوست که طی همین سال در «شارپویل» رخ داد، تنش و نبرد علیه آپارتاید تشدید شد.

در این مقطع ماندلا به عنوان نفر دوم کنگره ملی آفریقا، ایجاد اختلال در بخش اقتصادی را به عنوان روش جدید مبارزه در پیش گرفت و در سال ۱۹۶۲ دستگیر شد و به اتهام ایجاد اختلال اقتصادی و سرنگونی حکومت به شیوه خشونت‌آمیز محاکمه گردید.

در طول این محاکمه او عقاید خویش را از طریق تریبون دادگاه اعلام کرد و گفت که حاضر است برای تحقق یک دموکراسی مبتنی بر همزیستی همه افراد و برابری فرصت‌ها بمیرد.در ۲۵ اکتبر سال ۱۹۶۲ ماندلا به پنج سال زندان محکوم شد، اما در زمستان سال ۱۹۶۴ حکم تازه‌ای برای او صادر شد و این بار قاضی ماندلا را به اتهام عضویت در کنگره ملی آفریقا به حبس ابد محکوم کرد.

ماندلا در جزیره «روبن» زندانی شد و از مجموع ۲۷ سال حبس خود ۱۸ سال را در این زندان به سر برد.طی ۱۲ ماه بین سال‌های ۱۹۶۸ تا ۱۹۶۹ مادر ماندلا فوت کرد و فرزند بزرگش نیز بر اثر تصادف کشته شد، اما به او اجازه داده نشد که در مراسم تشییع جنازه آنها شرکت کند.

در سال ۱۹۸۲ ماندلا از زندان روبن به زندان «پولسمور» در سرزمین اصلی آفریقای جنوبی منتقل شد.ماندلا شهرت جهانی خود را مدیون همین دوره ۲۷ سال است؛ طی این مدت علاوه بر اینکه مبارزه علیه آپارتاید و درخواست آزادی ماندلا به یک خواسته عمومی در داخل تبدیل شد، در سطح جهانی نیز چهره‌های سیاسی، هنری و مردم برای آزادی او تلاش می‌کردند.

درحالی که ماندلا و دیگر رهبران کنگره ملی آفریقا یا در زندان بودند و یا در تبعید به سر می‌بردند، جوانان مناطق سیاهپوست نشین علیه حاکمیت اقلیت سفیدپوست نبرد جانانه‌ای را انجام می‌دادند و بر اثر سرکوب‌های دولتی، صدها نفر کشته و هزاران تن نیز مجروح شدند.

بالاخره فشارهای داخلی و بین‌المللی نتیجه داد و در فوریه سال ۱۹۹۰ «فردریک دکلرک» ممنوعیت فعالیت کنگره ملی آفریقا را لغو و ماندلا را آزاد کرد. در این زمان گفت‌وگو برای شکل‌گیری یک نظام مبتنی بر دموکراسی برابری نژادی آغاز شد.

در سال۱۹۹۲ ماندلا از همسرش «وینی» جدا شد. علت این جدایی روابط نامشروع وینی اعلام شد. علاوه بر آن، وینی متهم به آدم‌ربایی و معاونت در تجاوز شد.در دسامبر سال ۱۹۹۳ به ماندلا و دکلرک (رئیس جمهور آفریقای جنوبی) به طور مشترک جایزه صلح نوبل داده شد!

پنج ماه بعد برای نخستین بار در تاریخ آفریقای جنوبی انتخاباتی برگزار شد که همه نژادها درآن شرکت داشتند و ماندلا با رأی قاطع به ریاست جمهوری رسید. بزرگ ترین مشکلی که پیش روی ماندلا به عنوان رئیس جمهور قرار داشت، فقر و بی‌خانمانی توده‌های سیاهپوست در مناطق مختلف کشور بود. او کارهای اجرایی را به معاونش «تابو امبکی» سپرد و خودش را وقف وظایف تشریفاتی که به یک رهبر مرتبط می‌شود کرد و تصویر جدیدی از آفریقای جنوبی به جهانیان ارائه نمود.

در چنین شرایطی ماندلا شرکتهای چندملیتی را تشویق کرد که در آفریقای جنوبی بمانند و در آن سرمایه‌گذاری کنند. ماندلا در هشتادمین سالگرد تولدش با «گراکا ماچل»، بیوه رئیس‌جمهور سابق موزامبیک ازدواج کرد.

دوران ریاست‌جمهوری ماندلا از مه ۱۹۹۴ آغاز شد و تا ژوئن ۱۹۹۹ ادامه یافت و طی این مدت رهبری انتقال فرمانروایی از اقلیت سفیدپوست به اکثریت را برعهده داشت. از آنجا که وی سیاست صلح‌طلبی را پیش گرفت، به نماینده تمامی قشرهای مردم تبدیل شد و تحسین بین‌المللی را نیز برانگیخت.

مورد دیگری که باعث تحسین همه شد، این بود که او در اوج شهرت و محبوبیت، در سال ۱۹۹۹ خود را بازنشسته کرد و در انتخابات دور بعد نامزد شد. پس از بازنشستگی، فعالیت‌های وی به فعالیت در صندوق خیریه موسوم به «بنیاد ماندلا» و مبارزه با «ایدز» محدود شد. در سال ۲۰۰۱ بیماری سرطان پروستات ماندلا در طول هفت هفته درمان شد.

ماندلا همچنین در میزبان شدن آفریقای جنوبی برای مسابقات جام جهانی فوتبال سال ۲۰۱۰ نقش کلیدی داشت.

استقبال غرب

سفیدپوستان نژادپرست که تا دهه ۱۹۹۰ از رژیم ضدبشری آفریقای جنوبی حمایت‌های اقتصادی، سیاسی و رسانه‌ای می‌کردند، به مرور تغییر جهت دادند و از ماندلا به عنوان طرفدار صلح و حقوق بشر استقبال کردند و در اعطای جوائز و نشان‌های مختلف به ماندلا، واقعا دست و دل‌بازی نشان دادند؛ ماندلا علاوه بر دریافت جایزه نوبل که ذکرش رفت، نشان لیاقت و نشان «سنت جان» را از ملکه «الیزابت دوم» و نشان «آزادی» را از «جرج بوش» پسر دریافت کرد.

جایزه «وجدان» (از عفو بین‌الملل در سال ۲۰۰۶)، تابعیت افتخاری کانادا، جایزه «سنت جورج»، جایزه «صلح لنین» (۱۹۹۰)، جایزه «بهارات رانتا» (۱۹۹۰)، جایزه «لیاقت» (۱۹۹۵) و… از دیگر جوایزی است که به ماندلا اعطا شد.

توجه جوامع سلطه‌گر اروپایی و غربی تا آنجا به ماندلا معطوف شد که مجله «تایم» وی را یکی از چهار نفری دانست که در شکل‌گیری قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم بیشترین نقش را داشته‌اند (سه نفر دیگر عبارتند از: بیل گیتس، پاپ ژان پل دوم و یک مجری تلویزیونی به نام اوپرا وینفری !).

جایگاه ماندلا

نژادپرستی هر چند قدمت دیرینه‌ای در زندگی بشر دارد، ولی اگر ابعاد مختلف آن را از لحاظ فکری و خطرات اجتماعی در نظر بگیریم، باید آن را پدیده‌ای مدرن بنامیم؛ زیرا طی یکی دو قرن اخیر است که داروینیسم اجتماعی به مدد آن آمد و از طریق احزاب مدرنی چون «نازیسم» و «فاشیسم» به قدرت رسید.

ژرمن‌ها و انگلوساکسون‌ها با بهره‌گیری از سلاح‌های مدرن، نژادهای دیگر را که پست‌تر می‌خواندند، مطیع خود کردند و بر سرنوشت آنها مسلط شدند و بر اساس گرایش های نژادپرستانه خود، ده‌ها میلیون نفر از رنگین‌پوستان را کشتند.

ماندلا هر چند داعیه آرمانگرایی ایدئولوژیک نداشت و هدفش را به مبارزه با جداسازی نژادی (آپارتاید) محدود کرده بود، ولی دستیابی به همین یک هدف، دستاورد بزرگی در جهان مدرن محسوب می‌شود.

هر چند قبل از ماندلا هم مبارزه علیه تبعیض نژادی وجود داشت و چهره‌هایی مثل «مالکولم ایکس» و «مارتین لوترکینگ» در ایالات متحده ظهور کرده بودند، اما جنبش آنها به نتیجه درخوری نرسیده بود و لذا، ضربه تمام کننده و نهایی به پدیده تبعیض نژادی را ماندلا وارد کرده است.

اما، همان طور که توضیح داده خواهد شد، نژادپرستی جزء عنصر ذاتی مدرنیسم نبوده و جایگاهی مثل لیبرالیسم اقتصادی و سرمایه‌داری را در متن مدرنیسم نداشته است و به همین خاطر، رهبران قدرت‌های بزرگ و سرمایه‌داران مسلط توانسته‌اند جنبش ضد تبعیض نژادی ماندلا را دور بزنند و یا او و یارانش را کم و بیش با خود همراه کنند.

ماندلا؛ نگاهی متفاوت

غرب مدرن ماندلا را به مرور پذیرفت و طرفدارانش را به مرور در خود جذب و هضم کرد. همین رویه نیز قبلا با اندکی تفاوت در مورد «مهاتما گاندی» رهبر استقلال هند تجربه شده بود.
اما، علی‌رغم گذشت ۳۴ سال از وقوع انقلاب اسلامی ایران، نه آمریکا و نه اروپا هیچ کدام نتوانستند با این انقلاب و رهبران آن کنار بیایند و جمهوری اسلامی ایران را در باشگاه جهانی بپذیرند.

غرب ماندلا را به خاطر تحمل ۲۷ سال زندان قهرمان بزرگ می‌نامد، ولی در مورد «العمری» عالم شیعی که ۴۵ سال از عمرش را در زندان‌های سعودی سپری کرده و شکنجه می‌شده، کاملا ساکت است و اصلا او را که در سال ۱۳۸۹ فوت کرده، به خاطر نمی‌آورد!

در مورد اینکه چرا غرب مدرن نسبت به رهبرانی مثل ماندلا و گاندی حساسیت زیادی نشان نمی‌دهد و پس از پیروزی آنها، به سوی‌شان می‌شتابد، ولی نسبت به برخی رهبران دیگر متصلب است و سخت برخورد می‌کند، توضیحات کاملا متفاوتی ارائه می‌شود: «جاناتان چارتریس بلک» در کتاب «نقش ارتباطات در رهبری» که به مقایسه پنج رهبر قرن بیستمی (گاندی، کاسترو، ماهاتیرمحمد، ماندلا و امام خمینی) می‌پردازد، نگاه متفاوتی به امام خمینی دارد و می‌گوید در فلسفه جهاد، مذهب معادل سیاست دانسته می‌شود و این خطرناک است.

نویسنده غربی با ذکر این جمله، دقیقا به هدف زده است، زیرا او که در فضای مدرنیسم تنفس می‌کند، با ماکیاولیسم (سیاست منهای اخلاق) کنار می‌آید، ولی نمی‌تواند آراء و اندیشه‌های فردی مثل امام خمینی را هضم کند.

برخی دیگر می‌گویند انسان قرن بیست و یکم با مدرنیسم قطع رابطه کرده و اکنون دوران پست مدرن است؛ انسان پست مدرن انسانی بدون رؤیاهای برتر است و لذا، ماندلا را می‌پذیرد و به او اقبال نشان می‌دهد.

براساس این ایده، پست مدرن به «امر بی زمان» چشم دارد، و آرمانشهرگرایی در آن جایگاهی ندارد. نئولیبرالیسم وجه اقتصادی پست مدرنیسم است. کم‌لطفی غرب به انقلاب اسلامی ایران به خاطر این است که پست مدرنیسم فقط اقتدار غرب را به رسمیت می‌شناسد و چشم بر اقتدارهای غیرغربی می‌بندد.

این استدلال که با استدلال «پایان تاریخ» فوکویاما بی‌شباهت نیست، پاسخ ساده و قاطعی دارد؛ آرمانشهر گرایی در فطرت حق‌جو و آرمانگرای بشر قرار دارد و این رمز تکامل بشر است.علاوه بر آن، چهره‌ای مثل «میشل فوکو» که طرفداران پست مدرن او را از خود می‌دانند، سیاست مدرن را تحت عنوان«عقل ابزاری» به چالش می‌کشد و در مقابل، از «سیاست رهایی‌بخش» [آرمانگرا] دفاع می‌کند.

واقعیت این است که رشد سرمایه‌داری امپریالیستی، چهره دیگر دموکراسی در دنیای کنونی است و افرادی مثل ماندلا و گاندی متعرض این فرآیند نیستند و به راحتی در آن جذب و هضم می‌شوند.
لیبرالیسم می‌خواهد خود را تکثرگرا نشان دهد، و این علامت ورود به پست مدرنیسم نیست، بلکه فقط درصدد چاره‌جویی برای خود است.
لیبرالیسم غربی به ماندلا لبخند می‌زند فقط به خاطر اینکه از بحران نژادپرستی و تبعیض نژادی عبور نماید تا هم دموکراسی نجات یابد و هم سلطه امپریالیسم اقتصادی حفظ شود. اما، لیبرالیسم این معامله را نمی‌تواند با انقلاب اسلامی ایران بکند.

جالب است که ماندلا خود این را فهمیده و این احساس را دارد که غرب می‌خواهد او را دور بزند و همه آرمان‌هایش را به صلح جویی و پایبندی ماندلا به اصول دموکراسی تقلیل دهد و سپس آن را یکجا به نفع خود مصادره کند.

ولی رهبر جنبش ضد آپارتاید هرچند فطرتی ظلم ‌ستیز دارد، کاری درخور توجه نمی‌تواند بکند و فقط به طور مقطعی سیاست‌های امپریالیستی را مورد اعتراض قرار می‌دهد و حتی تلاش می‌کند که این سیاست‌ها را در قالب‌های نژادپرستی تحلیل نماید: در پی حمله بوش به عراق در سال ۲۰۰۳، ماندلا طی یک سلسله سخنرانی، خواست اثبات بکند که متابعت نکردن ایالات متحده از سازمان ملل و حمله خودسرانه به عراق، انگیزه‌های نژادپرستانه داشته است! ماندلا گفت: «آیا این به این خاطر است که دبیرکل سازمان ملل یک سیاهپوست (کوفی عنان) است؟ آنان (مقامات آمریکا) هیچ گاه در زمانی که دبیرکل سازمان ملل سفیدپوست بود، چنین اقداماتی انجام نمی‌دادند.»

اگر غرب این همه به ماندلا بهاء می‌دهد به خاطر این نیست که وی صلح‌طلب، واقع‌گرا (غیر‌ آرمانگرا و غیر بنیادگرا)، و پایبند به دموکراسی بوده است، بلکه به خاطر این است که میراث وی غرب امپریالیست را تهدید نمی‌کند و کشور آفریقای جنوبی فعلی کم و بیش به اندازه سلف خود و به اندازه عربستان و هند کنونی در خدمت نظام سرمایه‌داری مسلط هستند و گرایشات گریز از مرکز آن قابل مهار و کنترل است.

جالب است که میراث سیاسی ماندلا و گاندی تقریبا مشابه یکدیگر است؛ ساختار سیاسی آفریقای جنوبی و هند تقریبا یکی است تساهل سیاسی و تعدد احزاب دراین دو کشور وجود دارد. اما این تساهل و همزیستی و پرهیز از آرمانگرایی و همزیستی مسالمت‌آمیز، در جان و ضمیر خود، یک انسان معمولی و فطرتا خوب را در مقابل زیاده‌طلبی و استیلای امپریالیسم آمریکا خلع سلاح می‌کند.

پاشنه آشیل

برخلاف گرایش های آرمانگرایانه، ایدئولوژیک و رادیکالی که مناسبت‌های کمرنگی با جنبش ضدآپارتاید دارند، این جنبش رودرروی صهیونیسم قرار می‌گیرد و هیچ راه فراری غیر از این وجود ندارد. آپارتاید به معنی جداسازی نژادی است، صهیونیسم هم عملا به جداسازی نژادی انجامیده و این جداسازی (میان یهودیان و عرب‌ها) تبدیل به قانون شده است. لذا، رژیم صهیونیستی ماهیتا مبتنی بر آپارتاید است.

کنگره ملی آفریقا و شخص ماندلا روابط نزدیکی با سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) داشته‌اند. البته ناگفته نماند که ماندلا نسبت به قوم یهود همدردی نیز می‌کرده است. اما ماندلا نمی‌تواند اقداماتی را که رژیم اسرائیل نسبت به مردم فلسطین انجام می‌دهد تایید کند.

به دلیل مشابهت فراوانی که میان رژیم‌های آپارتاید آفریقای جنوبی و اسرائیل وجود داشت، روابط میان این دو رژیم بسیار گرم بود و اسرائیل روابط اقتصادی و نظامی بسیار نزدیکی با دولت پرتوریا در آن زمان داشت و این مناسبات دو جانبه تا سال ۱۹۹۴ ادامه یافت.

در حال حاضر که محافل سیاسی و رسانه‌ای غرب تلاش کرده و می‌کنند که ماندلا را از خود بدانند و با اعطای نشان‌ها و جوایز به او، از وی برای ملت‌های جهان یک اسطوره ساخته‌اند ولی تاکنون نتوانسته‌اند این مسئله غامض را حل کنند که ماندلا در تحلیل نهایی، مقابل رژیم نژادپرست اسرائیل قرار می‌گیرد.

البته برخی از نویسندگان غربی (مثل بن کوهن INS.org) تلاش می‌کنند میان ظلمی که به توده‌های سیاهپوست در آفریقای جنوبی می‌شده است و ظلمی که یهودیان در طول تاریخ دیده‌اند ارتباط برقرار کنند و بگویند ماندلا در اصل جانب یهودیان (صهیونیست‌ها) را می‌گیرد. اما این تحلیل‌ها را کسی نمی‌پذیرد و باور نمی‌کند، چرا که کشتار و شکنجه فلسطینیان به دست یهودیان صهیونیست به طور روزمره وجلوی چشم همگان اتفاق می‌افتد.

جمع بندی

هیچ کس نمی‌تواند جایگاه منحصر به فرد ماندلا را در مبارزه علیه تبعیض نژادی نادیده بگیرد، ماندلا کسی است که به رژیم ضدبشری آپارتاید پایان داد و برابری نژادی را به جهان مدرن تحمیل کرد.
دولت آفریقای جنوبی و قدرت‌های حامی آن، ابتدا احتمال نمی‌دادند که جنبش ضدآپارتاید در داخل و خارج قدرتمند شود، ولی بعدا مقابل آن تسلیم شدند.

در مرحله بعد، قدرت‌های مسلط جهانی با تکیه برخی ویژگی‌های ماندلا مثل پایبندی به دموکراسی و صلح‌طلبی، سعی کردند از طریق رسانه‌های گروهی طوری وانمود کنند که ماندلا از همان ابتدا به اردوگاه غربی تعلق داشته است و با اعطای جوایز به وی، این پیوند را پررنگ کرده‌اند.

در ارتباط با لبخند غرب به ماندلا تفاسیر زیادی وجود دارد، اما به نظر می‌رسد این نگاه که دولت‌های مدرن سعی کرده‌اند از مرحله نژادپرستی عبور کنند، با واقعیت بیشتر منطبق باشد.
ولی ماندلای مخالف آپارتاید، ماهیتا مقابل اسرائیل نیز قرار می‌گیرد.

به همین خاطر، تلاش‌های زیادی صورت می‌گیرد تا نشان داده شود ماندلا مخالف «صهیونیسم» نیست وحتی او نیز موافق اسکان یهودیان سرگردان در سرزمین تاریخی خود (فلسطین) است. این جریان سعی دارد میان زجر سیاهان دوران آپارتاید و سرگردانی تاریخی یهودیان پیوند برقرار کند. اگر اروپایی‌ها و غربی‌ها به طور کامل، در این پروسه هم موفق شوند، آن وقت، ماندلا و کل جنبش ضدآپارتاید را به نفع خود مصادره خواهند کرد./کیهان



سایتی به وسعت همه چیز که در اون سعی میکنم تجربیات و مطالب در خور توجه رو که دوستشون دارم قرار بدم و امیدوارم با پیشنهادات و انتقادات خودتون من رو راهنمایی کنید. با تشکر


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوست داری سایت خودتو داشته باشی همین الان این کار رو بکن
امتیاز دهید:
به این صفحه

به این سایت
برای محبوب کردن سایت روی 1+ کلیک کنید